أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )

17

شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )

آورده و رنج از دل بيرون كرد و او را سياح آفاق مىگفتند و بحجاز و شام و عراق و هند سفر كرد و از شيخ ابو موسى مدينى و ابو مبارك آدمى روايت مىكرد و پس از مرگ پدرش شيخ روز - بهان بشيراز آمد و پدرش سلطان العارفين لقب داشت و همان كسيست كه اتابك زنگى بن مودود نزد خليفهء بغداد بكارهائى فرستاد و وى خليفه را اندرز داد و گفت : تو بزرگ‌تر از سليمان نيستى و او كوچك‌تر از هدهد نيست كه وى را گفت به ياد داشته باش كه كار تو بدست خداست و براى وى آيات و احاديث و حكايت‌ها خواند و خليفه از آن گريست و او را بدين كار بخشود و وى از امير المؤمنين عمر بن عبد العزيز و عضد الدوله و ديگران فرمانها و احكام داشت و همهء آنها را گذاشت و رفت و چون وارد شيراز شد پهلوى شيخ ابو زرعهء اردبيلى خانه گرفت سپس در جامع عتيق مجلس تذكير برپاى كرد و فقيه ارشد الدين نيريزى هربار در مجلس او حاضر ميشد و وى آهنگ پادشاهان مىكرد و همواره ايشان را پند مىداد و نمىستود و خطابهائى را كه همانندان او بايشان مىكردند نمىكرد بلكه ميگفت : اى تركمان چنين كن و چنان مكن و گذران او از چيزى بود كه از پدرش به او رسيده بود و خوراك و جامهء او را بس بود اما زن و فرزندانش آنچه را كه چشم نداشتند خدا بديشان روزى كرد و مىگفت : كسى كه بر ديگرى بجز خداى پشت دهد از نيكى خداى بىبهره ماند و از سخنان بلند اوست كه : هركس بدين جهان نگرد كورست و هركس بر آن جهان نگرد نابيناست و هركس بر مولى نگرد به راه راستست و نيز ازوست : بجز مولاى خود به كسى روى مكن كه آغاز و انجام تو ازوست و جز او ترا پروردگارى نيست و او را جز تو بنده‌اى نيست و در كتاب سيرة الكبرى آورده‌اند كه خضر با او همنشين بوده . . . » پس از آن كرامتى از وى مىنويسد و مىگويد : « روزى اتابك تكله نزد او رفت و گفت مرا پند ده ، شيخ بر بارى كه پر از گندم بود نگريست و گفت : اين را بسطح سراى بر ، اتابك غلامان خود را اشاره كرد كه آن را ببرند . شيخ گفت : نه ، بايد كه خود ببرى اتابك برخاست كه آن را ببرد و نتوانست . گفت : اى شيخ من از بردن آن ناتوانم . گفت : تو نمىتوانى بارى را درين جهان ببرى پس چگونه مىتوانى